۲۰۱۳۰۵۱۷

دیو درشیشه به

یکی دو روز بود که به شهر جدید رسیده بودم. قرار بود سوپروایزرم را به همراه کلیه‌ی کارکنان گروه در یک مهمانی ملاقات کنم. پیش از این ملاقات، از طریق اسکایپ یا در خلال نامه دستم آمده بود که کمی شوخ‌طبع است. وقت انجام کارهای اداری، هر بار از او مدرکی می‌خواستم می‌گفت باید یک مرحله‌ی دیگر توی «بازی» جلو برویم. این مساله به تدریج مشکلات اداری را برایم به تفریح تبدیل کرد.
توی ملاقاتمان هم کلمه‌ی «بازی» را چند بار شنیدم و نهایتاً اواخر مهمانی گفت باید فلانی را ببرم دور و بر را نشانش بدهم، تو امروز چه کاری داری؟ گفتم باید قرارداد خانه بنویسم. جایی که او و فلانی باید می‌رفتند به محل قرار من نزدیک بود و پیشنهاد داد مرا هم برساند چون به قول خودش زبان پیرمردان آن شهر را بهتر از من بلد است!

یک موردی در حاشیه تعریف کنم: پسری که قرار بود سوپروایزرم ساختمان‌ها را نشانش بدهد به شدت به من نگاه می‌کرد. دلیلش را زود فهمیدم: در یکی از آشنایی‌ها شنیده بود که من ایرانی‌ام و منتظر فرصت بود چهارکلام حرف بزند. ۳۴ ساله بود و پدرش از اهالی سیاست دوران شاه بود و همان سال انقلاب از ایران خارج شده‌بود و او حتی یک کلمه فارسی بلد نبود یا هیچ‌وقت ایران را ندیده بود. من البته اسم خودش را نفهمیدم و اسم پدرش را نپرسیدم که بفهمم آدم شناخته‌شده‌ای بوده یا نه. مادرش آلمانی بود و پدرش به او گفته بود اگر به ایران برود به‌خاطر خدمت سربازی نمی‌تواند برگردد و ضمناً اتفاقات بدی برایش می‌افتد و در نتیجه او هیچ‌وقت ایران را ندیده بود. این‌طور که فهمیدم پدرش از آن دست سلطنت‌طلب‌های غیرقابل تحمل بود که به نظرشان «همه‌چیز» در ایران خطرناک و هول‌انگیز است. آدم در برخورد با این آدم‌ها دوست دارد خودش را بزند. خلاصه چهار-پنج تا سوال خنده‌دار کرد و بعد گفت این‌ها فهرست من است که مدتی‌ است با ایرانی‌های مختلف چک می‌کنم و آمار شخصی می‌گیرم تا بفهمم پدرم راست می‌گوید؟ من دیگر هیچ‌وقت ندیدمش که بفهمم تکلیفش با بخش ایرانی هویتش به کجا کشید.

یوخن، سوپروایزرم، ما را به یک استودیو برد که قرار بود پسر نصفه‌ایرانی آن‌جا به گروهی ملحق شود. گروه تولید موسیقی و رسانه‌ی تعاملی (Interactive Media). کلید ما به در استودیو نمی‌خورد. یوخن یک بازی دیگر طراحی کرد و مرحله به مرحله جلو رفت.
رفتیم برای قرارداد من. پیرمرد نبود و ما باید فکر می‌کردیم تا سرایدار ساختمان را مجاب کنیم که شماره‌ی او را بدهد. طی سه مرحله به صاحب‌خانه دست پیدا کردیم! تمام وقایع ناخوشایند روز به بازی‌ بدل شده بودند و حل کردنشان شکست دادنِ غول بازی بود. یوخن بعدها گفت که تخصص اصلی‌اش در مطالعات فرهنگ و رسانه‌ی دیجیتال، مطالعات بازی (Game Studies) است.
امروز داشتم کارهایم را می‌نوشتم. یادش افتادم. یوخن می‌گفت موضوعات را بازی فرض کردن علاوه بر این‌که به ما کمک می‌کند تا قاعده‌ی آن را با هیجان شناسایی کنیم، مسیر را ساده می‌کند و سختی یا خسته‌کنندگی راه را تخفیف می‌دهد. 
امروز یک‌سره داشتم غول‌ها را شناسایی می‌کردم.

۲۰۱۳۰۵۱۴

خام

من تازگی‌ها به این شک رسیده‌ام که عبارت «من کاری به روابط قبلی تو ندارم» که آدم‌ها به هم‌دیگر می‌گویند تا حریم خصوصی‌ همدیگر را حفظ کنند شاید کمی جای بحث دارد.
درست است که ما موجودات منحصر به فردی هستیم که رابطه‌ی هرکداممان با دیگری تجربیات متفاوتی را ایجاد می‌کند اما بسیار می‌شنویم آدم‌ها در روابط جدید و با آدم‌های جدید، تجربیات دوست‌نداشتنی تقریباً یکسانی دارند که با آدم‌های قبلی زندگی‌شان داشته‌اند. الگوهای تکرار‌ی حل نشده بر مناسبات روابط با نزدیکان و دوستان، کلیاتی که آدم‌ها از روابطشان با محیط‌شان تعریف می‌کنند، رفتار و انتخابشان در قبال وقایع مختلف زندگی‌شان و نهایتاً کلیت آن فرد موثر است.
ظاهراً فکر خوبی است که آدم در فاصله‌ی میان دو رابطه یا پس از احساس نارضایتی بعضاً عاطفی یا غیرعاطفی، جایی درست بعد از جدایی یا شکست که دارد مثل ماهی بیرون از آب پرپر می‌زند، یا حتی در فضایی در خلال رابطه که به مشکلات مشابهی پی ‌برده‌است الگوهای تکراری‌اش را نگاه کند و خودش را نگاه کند و مشکلات را بررسی کند و حتی به مناسبات رابطه‌ی پدر و مادرش نگاه کند و به سهم و نقش خودش در قبال زمان و تجربیاتی که در طول زندگی گذرانده نگاه کند و خلاصه این‌که زمان را به نحوی طی کند که خودش بالاخره «برای خودش کفایت کند» و وقتی خودش برای خودش کامل (Whole) بود وارد رابطه‌ی سالم‌تری می‌شود یا در همان رابطه‌ی خودش صمیمیت و امنیت روانی بیشتری را تجربه می‌کند.
دوست دارم بیشتر بخوانم و بفهمم که غیراصولی و کنترل‌گرانه است اگر آدم از کسی که دارد با او شروع می‌کند یا تصمیم دارد که ادامه بدهد، بپرسد که چرا رابطه‌ی قبلی را تمام کرده و برای مشکلی که توی آن رابطه داشته چه تصمیمی گرفته است یا در قبال شکست‌های زندگی‌اش چه برخوردی پیشه کرده است؟ آیا دارد با کوله‌بار همان مشکلات و خصوصیات کنار ما می‌آید تا حاصل جمع ما هم نهایتاً به مشکل مشابهی ختم شود؟

۲۰۱۳۰۵۰۹

کنار جاده

وقتی اولین بار به قصد ماندن از ایران بیرون آمدم بخشی از وسایلم، خصوصاً کفش و لباس‌ها را به نزدیکانی که لازم داشتند هدیه دادم؛ فکر می‌کردم بهشان احتیاج ندارم. آدم در اولین پرواز یک‌طرفه هیجان دارد. بعدها به بعضی‌شان احتیاج پیدا کردم ولی خودم را به نداشتنشان عادت دادم و چیزی گذاشتم به جایشان. یادگاری‌ها یا اثاثی را که نمی‌توانستم ازشان دل بکنم یا به درد کسی جز خودم نمی‌خوردند ریختم توی چند کارتن و گذاشتم توی کمدی از خانه‌ی پدر و مادرم و گفتم بمانند تا زمانی که یک جا مستقر بشوم. استقرار  هیچ‌وقت اتفاق نیفتاد.
طی دو اثاث کشی در هلند بخشی از وسایل جایگزین شدند. وقتی هلند را ترک می‌کردم امکان حمل همه‌ی اثاثم را نداشتم. بخشی را غزل فرستاد و بخش دیگری را خودم بردم. از ایران که می‌رفتم باز باید وسایلم را به استاندارد پرواز می‌رساندم. البته من هنوز از استاندارد پرواز سنگین‌ترم چون مدام غزل دارد خرده‌ریزها را جابه‌جا می‌کند. پرواز ایران‌ار از این لحاظ بهتر است چون بسیار همراهی می‌کنند و رفتارشان تا به حال همیشه با من مودبانه بوده ضمنا من پرواز ایرانی دوست دارم؛ ولی پرواز آخرم نمی‌توانست ایرانی باشد چون به آن منطقه پرواز ایرانی وجود ندارد ضمناً موسسه‌ای که بلیط مرا تقبل کرده بود اساساً انتخابش پرواز غیرایرانی بود. وقت تحویل بار گفتند یک کیلو و نیم اضافه داری. من حوصله‌ی پرداخت نداشتم. یک کیف و یک کت و دو جفت کفش از وسایلم کم کردم و انداختم روی دوش نوید تا در استاندارد بگنجم. به یاد ماموران ایران‌ار افتادم که با رفتار بد مسافرین مواجه می‌شوند و کیلو کیلو اضافه بار را می‌بخشند.
 هفته‌ی آخر در ایران، وقتی دیگر مدت‌ها بود هیجان پرواز یک‌طرفه نداشتم، وقتی برای بار چندم ساک می‌بستم احساس فرسودگی می‌کردم. دلم می‌خواست از وسایلم کم نکنم. من دیگر یک زندگی سی-چهل کیلویی را نمی‌خواستم. بارها فکر کردم بزنم زیر همه چیز. بروم یک خانه کرایه کنم و زندگی ثابت را با هر وضعیتی که هست شروع کنم و بگویم من دیگر تکان نمی‌خورم. ببرم همه‌ی اثاثم را، از بالای کمد، از خانه‌ی رتردام، از لابه‌لای وسایل الف، بریزم توی خانه‌ام و نخواهم مدام از مقداری‌شان چشم بپوشم. نمی‌شد. توی خانه‌ی شهر جدید تلاش کردم حداقل وسیله را داشته باشم تا بعداً برای دل‌کندن از اضافه‌هاشان هزاربار حساب کتاب نکنم. 
سه چهار روز پیش یک سفر آمدم هلند. داشتم اثاث باقیمانده‌ام را که از زمان رفتنم به ایران توی خانه مانده بود بررسی می‌کردم تا مرتبشان کنم و اگر چیزی لازم است بردارم. توی وسایلم تعدادی یادداشت کوچک بود که به پژوهشی مربوط می‌شدند. روی کاغذها نوشته بودم فلان موضوع فلان درصد بیسار موضوع بهمان درصد. همین‌قدر بی‌معنی. بعد نمی‌توانستم بریزمشان دور. فکر می‌کردم روزی که تصمیم گرفته‌ام میان این‌همه کاغذ این‌ها را دور نریزم لابد فکری کرده‌ام که حالا یادم نیست و بعداً یادم می‌افتد. اما چه فکری؟ مگر من توی ایران یا آلمان حتی لحظه‌ای به این کاغذها احتیاج پیدا کرده‌ام؟ به لباس‌ها یا وسایل دیگرم نگاه می‌کردم. من برای مدت محدودی توانسته‌ام از این‌ها دل بکنم. چند سال است از وسایل و یادگاری‌های بالای کمد اتاق خواب خانه‌ی پدر و مادرم استفاده نکرده‌ام. یک بخشی از لباس‌ها و وسایلم توی خانه‌ی رتردام است. چند تکه کاغذ ارزش‌مند توی وسایل دلفت است. من به هیچ‌کدامشان در طول ماه‌ها طوری فکر نکرده‌ام که اگر نباشند زندگی مختل بشود. باید باورم بشود که دور ریختن، بخشیدن، دل کندن، زندگی را مختل نمی‌کند.. شروع کردم به دور ریختن. روی یک کاغذ نوشته شده بود «برای دلبندم؛ از طرف مادرت» ریختم دور. یکی مربوط به یک سفر مهیج بود. همه را دفن کردم توی مغزم. البته ذهن آدم ظاهراً برای فراموش کردن طراحی شده است. این بار باید سری به وسایل کارتن‌های کمد ایران بزنم.
دیروز با غزل یک پیراهن خریدم که لابد ده گرم است. دارم به زمان اثاث‌کشی‌ام فکر می‌کنم که باید برای جبران این ده گرم یک چیز ده گرمی را بریزم دور. به حرف آسان است. شاید آدم به داشتن چیزی خو می‌گیرد و پس از مدتی نمی‌تواند آن را دور بریزد حتی اگر دیگر مورد استفاده‌ش نباشد. آدم گاهی لازم است به دست خودش، خودش را به استاندارد پرواز نزدیک کند. دست بردارد؛ حالا از کاغذ است یا آدم است یا عقیده است یا عملکرد عرفی است یا هرچیز. خصوصاً آخری را نگه‌داشته‌ایم چون مدت‌هاست نگه‌داشته‌ایم. حضور و موجودیتی که توی وسایل یا اندیشه یا زندگی ما جا اشغال کرده، لزوماً به درد نمی‌خورد.

۲۰۱۳۰۵۰۸

کاش آدمی امام‌زاده طاهرش را مثل بنفشه‌ها الخ.

رابطه‌ی من و امام‌زاده طاهر بسیار منطقی و خوب و ریشه‌ای رشد کرد. منظورم از امام‌زاده همان قبرستانی است که کنار امام‌زاده طاهر ساخته‌‌ شده است. یکی از بخش‌های همیشگی ذهن من خاطره‌ی مراسم ختم آدم‌های فامیل است. من از مرگ هرکدامشان، از غسال‌خانه تا سوم و هفتم هزارتا خاطره دارم. 

تا قبل از پنج سالگی را یادم نیست ولی پنج ساله بودم که یکی از اقوام از دنیا رفت. خانواده رفتند امام‌زاده طاهر برای تشییع جنازه‌ی اولین ورودی ما و دختر شش ساله‌ی مرحوم را آوردند گذاشتند پیش من. بابام توی گوشم گفت سعی کن بهش خوش بگذرد چون پدرش برای همیشه از دنیا رفته است و دلش بعداً خیلی می‌گیرد. تمام طول روز دلم می‌خواست بروم توی گوشش بگویم ببین درست است که ما داریم خیلی با هم بازی می‌کنیم ولی این را بدان که تو دیگر بابا نداری! بازی خیلی بدی بود. دلم می‌خواست یک جوری بفهمم آیا می‌داند؟
سال بعد یکی از اعضای دیگر خانواده که یک کودک نه‌ساله بود از ماشین بیرون افتاد و سرش خورد به درخت. من تا مدت‌ها فکر می‌کردم از پنجره بیرون افتاده و مدام صحنه را می‌ساختم و به نظرم یک جای کار غلط بود. اندیشه، دخترعمه‌م، گریه می‌کرد ولی من گریه‌م نمی‌آمد. من و پسرعمه‌هایم مسابقه‌ی «هرکی خندید» راه انداختیم و طبعاً همه خیلی خندیدیم. سال بعد اولین ضایعه‌ی خانوادگی یعنی مرگ پدربزرگم اتفاق افتاد. چند ماه قبلش با پدربزرگم توی خانه بودیم و به من گفت دیگر پیر شده و ممکن است بمیرد. این از موثرترین اتفاقات زندگی من است و برای درمانش در بیست و چند سالگی از متخصص کمک گرفته‌ام! مرگ او ما را به طور منظم و هفتگی روانه‌ی امام‌زاده کرد.
من و پسرعمه‌هایم به شدت به قطار دل‌بسته شدیم که گاهی شانس‌مان می‌زد و می‌آمد. ضمناً از مزار شهدا تونل وحشت ساخته بودیم و شجاعتمان با دویدن وسط پرچم‌های مزار شهدا سنجیده می‌شد. توی درس دینی یاد گرفته بودیم که شهیدان زنده‌اند پس تونل مزار شهدا حرکت از بین مردگانی بود که زنده‌اند.
سایر اعضای سن و سال‌دار خانواده یکی یکی در امام‌زاده طاهر دفن شدند و ما در اندوه هر مراسم خاطره ساختیم و حتی فانوس بالای قبر دایی پدرم را من و پسرعمه‌م، کارشناس امور فانوس، روشن کردیم. من آن شب ترسیدم. بیست ساله بودم که یکی از هم‌بازی‌ها، پسرعمه‌م، خودش رفت پیش اهالی فامیل در امام‌زاده. این فاجعه طرح مرگ را در ذهن بسیاری از ما تغییر داد تا جایی که تا سال‌ها هیچ مرگی برایمان سخت نمی‌نمود.

آن‌جا که می‌روم دوست دارم همه جا سکوت باشد. دوست دارم روی قبرها را بخوانم. یک بار خانمی توی امام‌زاده گفت که این کار فراموشی می‌آورد. تا چند سال باورم شد. یک بار هم زنی را دیدم که فریاد می‌زد :«ایــــــــــــــــــــــــــــرج چرا منو سوزوندی». من صبر کردم تا برود. بعد از رفتنش دیدم ایرج بیست و چهار سال است که مرده. یک بار هم یک پسر هفده ساله را آورده بودند که تک فرزند و تنها جان‌باخته‌ی تصادف یک مینی‌بوس بود. آن‌جا در همان عالم نادانی فکر کردم یک فرزند کافی نیست ولی وقتی دو تا برادر در فامیل تصادف کردند و هر دو مردند فکر کردم این استراتژی فرزندان متعدد امنیت ندارد.

گاه و بی‌گاه می‌رفتم آن‌جا که حالم خوب بشود. نگاه کردن به قبرها می‌تواند تقلای مرا بخواباند. یک ‌بار سال هشتاد و چهار، ساعت شش و هفت صبح قبل از رفتن به محل کار با دوستم رفتیم امام‌زاده. دو تا بچه‌ی قبرشوی آمدند بالای سرمان. دست توی کیفم نکردم. هزارتومنی توی جیبم بود با چند اسکناس خردتر.  هزارتومنی را دادم به یکی‌شان که آب دستش بود. یکی دیگر که سندرم داون داشت آمد گفت به من هم پول بده. بقیه‌ی پول‌های توی جیبم پنجاه و صد و دویست تومنی بودند می‌شد هشتصد تومن. یک دفعه گفت این کمتر است تو به من بدی کردی. بعد پول‌ها را ریخت توی هوا. پول‌ها مثل یک صحنه‌ی سینمایی ریخت روی سرمان. ما راه افتادیم در برویم. با عصبانیت دوید سمت من و دوستم. ترسیدیم. دویدیم سمت ماشین. بعد از آن هیچ صبحی امام‌زاده نرفتم.

 روز آخری که داشتم از ایران می‌رفتم میان انبوهی از کارها دلم خواست بروم امام‌زاده. غزل گفت این چه وقت قبرستان رفتن است وقتی تمام اثاثت وسط هال پهن است؟ من گفتم نگو قبرستان من خیلی آن‌جا را دوست دارم. غزل همیشه مکانیسم انکاری من در مقابل موضوعات واقعی را مثل سیخ برمی‌گرداند توی چشمم تا روشن بشوم. گفت آن‌جا حتی اگر برای تو شهربازی طاهر باشد البته که قبرستان است. رفتم. دیدم که پدربزرگ و مادربزرگم به کف‌پوش امام‌زاده تبدیل شده‌اند چون حریم حرم افزایش پیدا کرده و قبرهای نزدیک حرم حالا موزاییک‌های یک‌دست هستند. نوید هم می‌گفت این تغییر و تحولات قبر داییش را انداخته توی قطعه شهداء و حالا داییش جنگ‌نرفته شهید شده!
سه سال و نیم بود نرفته بودم. یک‌دفعه قطار رد شد. قبرستان مثل آلپرازولام عمل کرد. 

۲۰۱۳۰۵۰۴

فرنگیس

روی دیوار اتاق عکس یک پنجره‌ است که انگار به خیابانی در لندن باز شده باشد. من نگاهش که می‌کنم فکر می‌کنم اتوبوس‌های قرمز دارند از توی خیابان رد می‌شوند و صداشان می‌تواند بپیچد توی گوشم؛ ولی پشت پنجره‌ی واقعی اتاق هیچ‌کس نمی‌رود؛ هیچ‌کس نمی‌آید. این‌جا خیلی آرام است و من به این‌همه آرامش نیاز ندارم.
دارم به یک قطعه‌ی موسیقی کودکان گوش می‌دهم که یک هفته قبل از رفتنم (آمدنم؟) از ایران پیداش کردم. مربوط است به دوازده سال پیش. خودم خوانده‌ام. وقتی شنیدم باورم نشد خودمم. ح گفت وقتی این را می‌خواندی حالت جوری بود که طبیعی است یادت نیاید. چقدر دور است. آواز مربوط به یک صحنه‌ای از نمایش است که پاییز شده و ما داریم شرایط را توضیح می‌دهیم و درخت‌ها را تشویق می‌کنیم لباسشان را عوض کنند و از شاخه‌شان دل بکنند. موسیقیش به قدری غمگین است که بچه‌ها همان وسط سالن می‌توانند به جای برگ‌ها و شاخه‌ها یک فصل اشک بریزند.
مشتاقم آن دو قطعه‌ی دیگر را که مربوط به نمایش دیگری هستند بشنوم. یکی‌شان را یادم است که خواندم. ح نتوانست پیداشان کند. آقای عین تا مرا دید گفت «یاد میم افتادم». در مورد میم همین‌قدر فهمیدم که دختری بود که در اوج افسردگی آمده بود برای آن نمایش تست بدهد. از بس حالش بد بود که قبول شد در نقش برگ زرد غمگین و ترسیده‌ای بازی کند. توی نمایش دلش نمی‌خواست از شاخه جدا بشود. این‌همه که من براش آواز خواندم به گوشش نرفت و بعد ظاهراً ناچار شد به طبیعت تسلیم بشود و بالاخره افتاد. آقای عین گفت «البته میم واقعاً تسلیم طبیعت شد». من سرم را تکان دادم که یعنی «چطور؟» گفت چند ماه بعد از نمایش تصادف کرد و مرد.
دلم می‌خواهد توی یک نمایش دیگر بخوانم؛ در نقش چاقاله بادام یا یک طالبی یا یک زونکن آبی. یک صدای بی‌حاشیه باشم.
سه سال پیش رفتم مطب پ. داشت حاضر می‌شد و من داشتم توی اتاقش قدم می‌زدم. از بالا خانه‌ی روبرویی را دیدم؛ قدیمی و دو طبقه و مسکونی بود. تخت زده‌بودند توی تراس و روش فرش پهن کرده‌بودند. یک پیرزن و پیرمرد نشسته‌بودند روی تخت و چای می‌خوردند و گاهی آب می‌پاشیدند به باغچه. به پ گفتم چطور این خانه را خراب نکرده‌اند؟ گفت اولا این دو نفر خلاف میل فرزندانشان می‌گویند دلمان نمی‌خواهد خانه‌مان را عوض کنیم ثانیا بزرگ‌راه پشت کوچه امکان ساخت‌ و ساز را محدود می‌کند. گفت الان سال‌هاست که این دو نفر روزانه چند ساعت را توی حیاط می‌گذارند و چای و میوه و غذا می‌خورند و باغچه را آب می‌دهند و با هم می‌خندند.
امسال رفتم مطب پ. خانه‌ی روبرویی سرجاش بود اما تخت نه. پیرزن مرده بود و فرزندان پیرمرد او را برده بودند جای دیگری و خانه را به یک شرکت تجاری اجاره داده بودند. همان‌جایی که پیش‌تر تخت گذاشته‌بودند چهار تا صندلی فلزی ردیفی بود و پنج-شش تا مرد جلوی صندلی‌ها ایستاده‌بودند و سیگار می‌کشیدند. 

۲۰۱۳۰۳۱۸

بشکن

حیفم می‌آید دست از خواب‌هام بکشم. باید خواب‌هایم را مثل تکه‌های جواهر یک جا ثبت کنم و ازشان مراقبت کنم؛ حتی شاید لازم باشد به قول م ترویجشان بدهم.
قضیه از جایی شروع شد که خواب دیدم یکی از اعضای تشکیلات خودگردان فلسطینم. داشتم به شدت شکنجه می‌شدم و زجر می‌کشیدم که از خواب پریدم. چند وقت قبلش هم توی خواب تیر خوردم. بعد برای یک نفر که در زندگی‌اش تیر خورده بود تعریف کردم و گفت تیرخوردن دقیقاً چنین کیفیتی دارد. اتفاقاً الف هم دیشب تیر خورد. 

خیابان‌ ملهتب بود. توی همین حین و بین مردی رد شد که یک پیراهن گلدار گشاد پوشیده‌بود و غنچه‌های روی پیراهنش به تدریج باز می‌شدند. مردی که به الف تیر زد آن دست خیابان با مسلسلش چند نفر را کشت. رسید به ما. قهرمان پرورش اندام آلمان بود با هیکلی بزرگتر از جوفریزر و وقتی لباسش را درآورد معلوم شد نه چربی دارد نه عضله؛ تمام اعضای بدنش از پشت کمرش پیدا بود. من کلیه‌ها و مثانه‌ش را خیلی خوب یادم است.. آمده بود با کشور همکاری کند برای دفع اعتراضات احتمالی مردم. می‌گفتند پول خوبی گرفته است.
مردم زیاد بودند اما همه پشت دیوار قایم شده بودند که آسیب نبینند. چند تا ماشین پر از سرباز رد شدند. یکی‌شان برای من بوس فرستاد و من توی دلم فکر کردم این‌ها هم گیر افتاده‌اند. توی خیابان فلسطین شمالی بودیم. هیچ‌کس نبود برود توی خیابان. همه پشت دیوار منتظر بودند کس دیگری پیش‌قدم شود. الف دستش را مشت کرد و برد بالا؛ گفت «بریم». از پشت دیوار آمد بیرون. هم‌زاد جوفریزر چند تا شلیک کرد که شبیه جرقه‌های جوش‌کاری بودند. چندتاش خورد به بازوی الف. من مثل دور تسبیح گفتم الف الف الف الف الف الف. تیرانداز به من نگاه کرد. گفت «دلم سوخت. بیا برو پیشش نمی‌کشمتون. بیمارستان جلوتره».
پرستار داشت بازویش را با بتادین می‌شست. من نگران بودم کارش را بلد نباشد و تیرها بمانند توی بازویش. آن‌جا چند تا از دوستان قدیمی‌ام را دیدیم؛ مربوط به دوران راهنمایی و دبیرستان. مردم سوالاتشان تمامی ندارد. توی آن وضعیت چقدر حرف زدند. یک نفر هم گفت ارتش همیشه خیلی دیر به مردم می‌پیوندد. یک نفر دیگر گفت «کار کار انگلیساست؛ اینا بازیچه‌ن» ولی یک نفر دیگر فکر می‌کرد موضوع از قهر با آمریکا آب می‌خورد. جمعیت کثیری تحلیل سیاسی می‌کردند و درباره‌ی کل کشورهای جهان آمار دقیق با ذکر رقم و درصد می‌دادند. ایستاده بودند دم در که به زخمی‌ها کمک کنند ولی اصلاً کسی توی خیابان نبود که تیر بخورد. همه داشتند تحلیل سیاسی می‌کردند.

هر شب دارم خواب یک نفر را می‌بینم. خواب ایده‌های مرضیه که ریختیم توی بشقاب و گذاشتیم توی یخچال؛ خواب لاله که خواستگاریش بود و گردنش مثل غاز دو تا پیچ خورد و سوپ برف که ازش بخار غذا بلند می‌شد؛ خواب نقاشی‌های رکنی که دادم غزال به عنوان کاغذکادو بپیچد دور هدیه‌ای که برای دوستش خریده بود؛ خواب نذری‌پزانی که من داشتم بالاسر قابلمه‌ش هم می‌زدم و دیگ حاوی کشک بود و یک چیزهایی داخلش بود که به من گفتند این‌ها «کیس‌های سوسیولوژیک» هستند و باید خوب توی کشک هم بخورند؛ خواب پرستو که بدش می‌آمد سر صبح که بیدار می‌شود بوی مدفوع به دماغش بخورد و مسوول پرونده‌های دانشجویی انگلستان بود و رفت و آمد راحتی توی باغ سفارت داشت. باغ سفارت شبیه خانه‌ی مادربزرگ مامان راهروی بلندی داشت. 

حیفم می‌آید دست از خواب‌هام بکشم. هر روز صبح بیدار می‌شوم و برای کسی که خوابش را دیده‌ام نامه می‌نویسم. 

۲۰۱۳۰۳۰۷

پیکان

شنیدم که مامان می‌خواهد بعضی کتاب‌ها را که لازم نیست دم دستش باشند جایی بگذارد و رویشان ملحفه بکشد. به جستجوی گوگل عادت ندارد و اگر به یک بیت از بوستان سعدی فکر کند، توی کتاب‌ کاغذی دنبالش می‌گردد. در نتیجه یک سری کتاب دم دستی و یک سری پس دستی دارد.
داشت اسم کتاب‌های قدیمی را که به نظرش کسی فعلاً بهشان نیاز ندارد بلند بلند می‌خواند. نصفشان نوشته‌ی شریعتی بودند. چند تای دیگر را هم یادم است. کمونیسم چیست. در تعریف نهیلیسم. اسلام‌شناسی. بین همه‌شان من گفتم جنگ شکر در کوبا را نگذار. گفت «جنگ شکر در کوبا». بعد گفت «گفتی جنگ شکر در کوبا رو می‌خوای؟» بعد رفت توی کتاب‌ها و هشت-نه تا کتاب را برداشت و با برداشتن هرکدامشان یک بار گفت «جنگ شکر در کوبا». بعد گفت «گلی جنگ شکر در کوبا رو پیدا کن». من گفتم همین سی‌ثانیه پیش کتاب را جابه‌جا کردی پس در اعماق کارتن‌ها و ملحفه‌ها فرو نرفته. دوباره گفت «جنگ شکر در کوبا». من هم به ادا چند بار گفتم «جنگ شکر در کوبا، جنگ شکر در کوبا».
کتاب را با جلد سبز آورد انداخت روی تختی که من روش نشسته‌بودم. ترجمه‌ی جهانگیر افکاری بود. یادش افتادم که پایش می‌لنگید و گوشش از زمان زندان ساواک کم‌شنوا بود و دستش به شدت می‌لرزید و اول هر کتابی که به من هدیه داده با کلمات رقصان نوشته است؛ و به یاد این افتادم که یک بار بعد از فروپاشی شوروی توی مهمانی به بابام گفت خیلی سخت است که آدم بفهمد هفتاد سال اشتباه کرده‌است و از آن‌جایی که در آن مهمانی حدوداً هفتاد سال داشت، احتمالا خودش را از بدو تولد در اشتباه دیده بود. مامان گفت طول می‌کشد تا بفهمند ایده‌هاشان اجرایی نیست. یک بار هم توی خانه‌ی دایی‌ام، وقتی دیگر خیلی پیر بود و حافظه‌ش اصلا یاری نمی‌کرد به موهای خیلی بلند من نگاه کرد و پرسید آیا تو را بیست سال پیش در فلان پارک پاریس دیده‌ام؟ من گفتم «ممکن است» چون آلزایمر از دور شبیه سرزمین فانتزی‌هاست.
بعد از مرگش چند قطره اشک ریختم خصوصاً که فکر می‌کردم راست می‌گوید و خیلی سخت است که آدم بفهمد هفتاد سال اشتباه کرده‌است. مامان به گلی گفت «هیچوقت جنگ شکر در کوبا را فراموش نکن. خیلی مهم است. جنگ شکر در کوبا»

۲۰۱۳۰۳۰۴

دنباله‌ی حیاط دانشگاه هنر، کرج… به روایت یک شاهد عینی

همه پیشنهاد می‌دهند نمایشگاه «به روایت یک شاهد عینی» را از دست ندهم. این نمایشگاه را به این دلیل ترجیحاً از دست می‌دهم که در گالری محسن برپاست و من خاطره‌ی خوشی از آن فضا ندارم. احساساتی‌گری است؛ می‌دانم. در این مدت دلم نمی‌خواست درباره‌ی مشکلی که در این گالری با آن روبرو شدم چیزی بگویم ولی سه روز پیش وقتی با آذر حرف می‌زدم فهمیدم حتی نزدیک‌ترین دوستان من از اصل ماجرای دلخوری من در گالری محسن بی‌خبرند و برای بعضی دیگر جور دیگری تعریف و تلقی شده است. متأسف شدم. چرا که اگر من درخصوص این مسأله سه سال چیزی نگفته‌ام بد نیست حرمت این سکوت با وارونه‌ نشان دادن اصل ماجرا، که از گوشه و کنار به گوشم می‌رسد، نشکند.
بنا بود نمایشگاهی به همت شاگردان مرحوم فریدون مام‌بیگی، و به مناسبت سال‌مرگش در گالری محسن برگزار شود. این‌طور شنیدم که امیرحسین بیانی و بهرنگ صمد‌زادگان بنا به آشنایی با گالری محسن مسوول گردآوری آثار این نمایشگاه بودند. تعدادی از کارهای شاگردانش را جمع‌آوری کردند و از آن‌جایی که نتواسته بودند رکنی حائری‌زاده را پیدا کنند از طریق یکی دیگر از دوستان -فرض بگیرید آقای دال- با من تماس گرفتند که دو تا از نقاشی‌های دوران دانشجویی او را داشتم. به من اطمینان دادند که امانی خواهد بود و کارها بعد از پایان نمایشگاه به من بازگردانده می‌شوند. ماجرا برمی‌گردد به سه سال پیش.
چند روز قبل از نمایشگاه گفتند بنا به دلیلی لازم است روی یکی از کارهای رکنی قیمت بگذاریم. من گفتم مبادا فروخته شود؟ گفتند برای این‌که از گزند مشتری احتمالی در امان بماند قیمت دوازده و نیم میلیون تومان روی کار می‌گذاریم که از قیمت واقعی‌اش بالاتر است. من به امیرحسین بیانی و آقای دال اعتماد کردم.
روز نمایشگاه یکی از کارها را که بنا نبود قیمت داشته باشد، ندیدم که گفتند شیشه‌اش شکسته و البته با نظارت خودشان درستش می‌کنند. «سوپر گوشت» به دیوار آویخته بود؛ بعدها فکر کردم چرا باید قیمت می‌داشت؟ چرا نمی‌توانستند رویش یک برچسب امانی بزنند؟ چرا نمی‌توانستند در همان ثانیه‌ی اول یک علامت «فروخته شد» روی تابلو بچسبانند؟ روی سادگی خودم سرپوش نمی‌گذارم ولی بر سر دوستی و اعتماد چندین ساله چه می‌آید؟... توی حیاط گالری با الدوز و آذر خندیدیم که حالا شاید یک نفر بیاید و این کار را بخرد. جملگی شوخی.
چند روز بعد آقای دال با من تماس گرفت و گفت شاید یک نفر بخواهد کار را بخرد. این مکالمه همین‌جا تمام شد. سه چهار روز بعد امیرحسین دوباره تماس گرفت و گفت قطعاً خریداری وجود دارد و آیا حاضرم تابلو را بفروشم؟ از او کمی وقت خواستم. چند ساعت بعد تماس گرفتم و گفتم فکرهایم را کرده‌ام و قصد فروش ندارم چون آن تابلو اولاً برایم یادآور دوران دانشجویی خودم است ثانیاً مادر و پدرم آن تابلو را به عنوان هدیه‌‌ی خانه‌ام از گالری گلستان خریدند و دلم می‌خواهد این خاطره برای من باقی بماند و این‌که در این معامله سود یا ضرر کنم برایم اهمیتی ندارد چرا که من دلال اثر هنری یا حتی یک مجموعه‌دار نیستم؛ این‌ها خاطرات منند. گفت قبول!
مأمور حمل از گالری آمد و نقاشی بزرگ را که شیشه‌ش عوض شده بود برایم آوردند. «سوپر گوشت» کجاست؟ با دال در کرج تماس گرفتم و گفت لابد مشکلی بوده و پی‌گیری می‌کند. این پی‌گیری چندین روز طول کشید. دوباره تماس گرفتم. ‌گفت دارم غیرحرفه‌ای و عجولانه برخورد می‌کنم. ده-دوازده روز گذشت. امیرحسین زنگ زد که خریدار یک احمق است که برای این کار پا به جفت ایستاده؛ گفتم یادگاری است؛ نمی‌فروشم. از تأخیر عصبانی بودم. از حمیدرضا جدید خواستند بنا به دوستی‌ که با من دارد با من تماس بگیرد که هم آتش مرا بخواباند و هم ببیند آیا نظرم عوض نشده‌است؟ من جداً قصد فروش نداشتم. 
هرچه صبر کردم کار نیامد. گفتند باید با مأمور حمل هماهنگ کنند؛ بعد گفتند خودم با آقای رسول‌اف (مدیر گالری محسن) تماس بگیرم چون مشتری از آشنایان ایشان است. گرفتم؛ فایده نداشت. چند بار در میان موفق به صحبت می‌شدم تا این‌که گفتند مشکل حمل وجود دارد.
یک روز پنج‌شنبه با دوستی رفتیم گالری محسن و آقای رسول‌اف را دم در دیدیم. گفتم چون گفتید مشکل حمل دارید، خودم آمده‌ام کارم را ببرم. گفت انباردارمان نیامده و کار توی انبار است و در انبار قفل است و قطعاً شنبه می‌فرستم. شنبه آمد و طبیعی‌ است که فرستادنی در کار نبود. روز یکشنبه را به خاطر دارم که داشتم توی پاساژ کنار مغازه‌ی پدرم راه می‌رفتم و با آقای رسول‌اف تماس گرفتم. گفتند «می‌خواهم واقعیتش را بگویم و این است که کار فروخته شده». گفتم یعنی شما و امیرحسین چندین هفته‌ست به من دروغ می‌گویید؟ شما پنج‌شنبه به من دروغ گفتید؟ گفتند بله! دروغ بود. ازشان تشکر کردم که به دروغ‌گویی اعتراف می‌کنند. نشستم روی پله‌ی پاساژ.
امیرحسین بیانی و دو دوست دیگر شب آمدند خانه‌ی ما که من و پدرم را آرام کنند. پدرم قول داده بود به عوامل این ماجرا به روش لری بیاموزد که دروغ‌گفتن هزینه دارد و ضمناً این کار معادل کلاه‌برداری است. امیرحسین و دال ابراز کردند که از ماجرای فروش بی‌خبر بودند. البته برای من پذیرفتنی نیست. مجدداً گفتند که سود کرده‌ام. تکرار کردم که من فروشنده نبودم که برایم فرقی داشته باشد.
من و دال رفتیم گالری محسن. قرار شد من و آقای رسول‌اف برای جلوگیری از جدل احتمالی با هم روبرو نشویم. من نشستم توی ماشین. گفتم حاضرم این پول را بریزم توی سطل آشغال ولی حاضر نیستم گالری محسن از چیزی که -البته به همت دوستان- از من به امانت گرفته و حالا آن را فروخته است، سود مالی ببرد. دوستم گفت قانونش این است... یک چک هفت و نیم میلیون تومانی به من دادند با کسر سهم گالری از فروش تابلوی امانت!

من این موضوع را در این سه سال ننوشتم. اولاً به حرمت طرحی دور به نام «دوستی» و طرحی دورتر به نام «اعتماد»؛ ثانیاً حوصله‌ی هوچی‌گری احتمالی آدم‌ها را نداشتم؛ حوصله‌ی درگیر شدن با چیزی که هردو طرف تمامش را مو به مو می‌دانیم؛ هرچند بخواهیم به شکل دیگری تعریفش کنیم. ثالثاً شاید احسان رسول‌اف از امانی‌ بودن کار اطلاع نداشت و دوستان به او در این مورد چیزی نگفته بودند. اما وقتی دیدم آدم‌ها روایات متنوعی از این ماجرا دارند به نظرم رسید که شنیدن حرف‌های این سوی ماجرا به قضاوت احتمالی بینندگان این معامله‌ی زورکی کمک می‌کند. اصلا خریداری وجود داشت؟ نکند خریداری وجود نداشت و این  آقای رسول‌اف بود که دلش می‌خواست یک نقاشی قدیمی از دوران دانشجویی رکنی بخرد؟ این را امیرحسین بیانی و احسان رسول‌اف و دوستان دیگرم بهتر از من می‌دانند. البته فراموش نمی‌کنم که اگر همت دوستان نبود آقای رسول‌اف هرگز خبر نداشت که منی وجود دارم که تابلوهایی از رکنی توی خانه‌ام آویزان است. این است که سهم هرکس محفوظ!

۲۰۱۲۱۲۱۴

ذهن پیکانی یا مرثیه‌ برای مناسبات گوگل و نشر اینترنتی که هرگز نمی‌تواند بمیرد!


دو سه هفته پیش داشتم پی یک تاریخی می‌گشتم توی آرشیو این وبلاگ. برخوردم به جملات گهرباری که از بس چرت بودند که باورم نمی‌شد خودم نوشته‌ام. آدم در هر لحظه فکر می‌کند عقلش دارد زیادی می‌رسد! یک نفر آدم دلسوز هم همان موقع پیدا نشده بود که مساله را به آدم گوشزد کند. البته به فرض که کسی می‌گفت فلان‌جا تو واکنشی هستی؛ بیسارجا تو جنسیت‌زده‌ای یا هوموفوبی یا ترسویی یا بی‌ملاحظه‌ای یا تفکر سنتی خفه‌ت کرده یا استاندارد دوگانه داری یا چه نثر چرندی یا هرچیز دیگری. احتمالاً طبق عرف برخورد با انتقاد، خیلی بهم برمی‌خورد اما حداقلش این بود که در خلوت خودم می‌توانستم بهش فکر کنم. 
ظهر فکر کردم این چند سال هرطور گذشته دیگر همین‌جا جمعش کنم که بایستد. بعد هروقت دلم برای حرافی تنگ شد بروم یک وبلاگ دیگری بیندازم؛ مثل این‌ خانه‌ها که وسط یک زمین بزرگ می‌سازند یا همین که بعضی می‌گویند «دیدیم یه باغیه همین‌طوری افتاده. یه آلونکی انداختیم اون وسط واسه اوقات استراحت. بعداً هم بمونه واسه بچه‌ها».
سر ظهری خیلی به نظرم فکر خوبی آمد. خصوصاً که دوست و فامیل آدم را نمی‌شناسد و قیافه‌ و اخلاق و کردار و تاریخ‌چه‌ی آدم یا علاقه و کینه نسبت به آدم پشت هرجمله توی سرش نمی‌آید و آدم می‌تواند خیلی بی‌‌ملاحظه‌ توش بلند فکر کند؛ دور همی؛ مثل ا‌ین‌که هر روز بروی روی پشت‌بام و فکرهای آن روزت را از رو بخوانی و هرکس رد شد براساس میل خودش یا جایی که ایستاده به گونه‌ای بشنود. کاری که ما مجازاً می‌کنیم. تصور کردم که توی یک کوچه ایستاده‌ام و روی تمام پشت‌‌بام‌ها یک نفر کاغذ به دست ایستاده و چیزی می‌خواند. همهمه‌‌. اوگنی موروزوف نویسنده‌ی کتاب «توهم نت: بخش‌های تاریک آزادی اینترنت»  امروز نوشته بود که در پاسخ به سوالی درباره‌ی آینده‌ی خبر در ۲۰۱۳ می‌خواهد بگوید: "More Guru Bullshit". 
فکر کردم به ترتیبی این قبلی‌ها را پاک کنم. بعد ور عاقبت‌اندیش آینده‌نگرم گفت چهارصباح بعد از هر روز و عقیده‌ای ممکن است به هرچیزی که آن زمان بهش اعتقاد داشته‌ای خیلی بخندی. آدم نمی‌تواند توی همه‌ی زندگی‌ش یک پاک‌کن توی دستش بگیرد؛ ضمن این‌که اگر آدم هم دلش بخواهد چنین انرژی برای سفت نگه‌داشتن خودش خرج کند، گوگل نمی‌گذارد چیزی از تو به تمامی محو و پاک بشود. بعد هم که اصلاً چه فرق دارد؟ به فرض که آدم خیلی سخیف و خفیف و احمق به نظر برسد. پنهان‌کردنش چیزی از واقعیتی که روزی وجود داشته کم نمی‌کند. یا آدم مگر چقدر فرد مهمی است که فکر کند سایرین دارند خیلی بادقت دهان او را نگاه می‌کنند؟ این سندرم خودمهم‌پنداری البته خیلی همه‌گیر شده و فکر کنم نشر رایگان یا ارزان اینترنتی هم به آن دامن زده‌است. 
شاید هم هفته‌ی دیگر که بالاخره بیست و یکم دسامبر دوهزار و دوازده است به جای این‌که من این پنج‌-شش سال را همین‌جا منجمد کنم، دنیا تمام شد و کلاً همگی پاک شدیم. به نظر من مایاها فکر نمی‌کردند امروز هم بتواند سر برسد. درست است که ما حرفشان را باور نکردیم ولی خیلی اوقات توی شوخی‌هامان استفاده کردیم که «حالا شایدم دنیا تموم شد راحت شدیم» (چون ما اغلب به نظر خودمان خیلی ناراحتیم) یا حتی مثال آوردیم که «نوسترآداموس گفته بود جمهوری اسلامی فلان‌طور میشه، شد. از کجا معلوم تاریخ آخر دنیا درست نباشه؟» فعلاً هم که بعضی‌ها از ناسا سند می‌آورند که دنیا قرار است سه روز تاریک بشود. یک نفر -مثلاً برای حفظ حریم شخصی نمی‌گویم چه کسی- توییت کرده بود که مادرش برای این سه روز دارد آب ذخیره می‌کند. من هم خیلی فکر کردم که چرا آب؟
به نظر من مایاها امروز را خیلی دور می‌دیدند وگرنه می‌انداختندش کمی آن‌طرف‌تر. مثل من که شش سال پیش، سال نود را خیلی دور می‌دیدم و کلی برنامه برایش ریختم ولی حالا نود و یک دارد تمام می‌شود و به چندتا از آن برنامه‌های شش سال پیش تا چند سال دیگر هم نمی‌رسم و خیلی‌هاش از فهرست برنامه‌هایم خارج شده‌اند. کاشکی به خودم گفته بودم نود و پنج!
چند وقت پیش با مامان نشسته‌بودیم. تلویزیون داشت یک برنامه‌ای از آینده‌ی تکنولوژی و تلویزیون‌های جدید نشان می‌داد. یک تلویزیونی را نشان داد که وضوح خیلی بالایی داشت و صفحه‌ش تکان می‌خورد. گفت دو هزار و بیست تولیدش انبوه خواهد شد و به بازار خواهد آمد. مامان گفت «اوه دوهزار و بیست که من نیستم.» من گفتم «چرا نباشی؟ هنوز شصت سالت هم نشده». گفت «اوا راست می‌گی گمونم زنده‌ام». مامان هم مثل مایاها شده‌بود که شاید حواسشان نبود همه‌ی روزها نزدیکند. آدم فقط نباید زیادی زور بزند. همه روزها از راه می‌رسند. همه‌ی روزها.