همه پیشنهاد میدهند نمایشگاه «به روایت یک شاهد عینی» را از دست ندهم. این نمایشگاه را به این دلیل ترجیحاً از دست میدهم که در گالری محسن برپاست و من خاطرهی خوشی از آن فضا ندارم. احساساتیگری است؛ میدانم. در این مدت دلم نمیخواست دربارهی مشکلی که در این گالری با آن روبرو شدم چیزی بگویم ولی سه روز پیش وقتی با آذر حرف میزدم فهمیدم حتی نزدیکترین دوستان من از اصل ماجرای دلخوری من در گالری محسن بیخبرند و برای بعضی دیگر جور دیگری تعریف و تلقی شده است. متأسف شدم. چرا که اگر من درخصوص این مسأله سه سال چیزی نگفتهام بد نیست حرمت این سکوت با وارونه نشان دادن اصل ماجرا، که از گوشه و کنار به گوشم میرسد، نشکند.
بنا بود نمایشگاهی به همت شاگردان مرحوم فریدون مامبیگی، و به مناسبت سالمرگش در گالری محسن برگزار شود. اینطور شنیدم که امیرحسین بیانی و بهرنگ صمدزادگان بنا به آشنایی با گالری محسن مسوول گردآوری آثار این نمایشگاه بودند. تعدادی از کارهای شاگردانش را جمعآوری کردند و از آنجایی که نتواسته بودند رکنی حائریزاده را پیدا کنند از طریق یکی دیگر از دوستان -فرض بگیرید آقای دال- با من تماس گرفتند که دو تا از نقاشیهای دوران دانشجویی او را داشتم. به من اطمینان دادند که امانی خواهد بود و کارها بعد از پایان نمایشگاه به من بازگردانده میشوند. ماجرا برمیگردد به سه سال پیش.
چند روز قبل از نمایشگاه گفتند بنا به دلیلی لازم است روی یکی از کارهای رکنی قیمت بگذاریم. من گفتم مبادا فروخته شود؟ گفتند برای اینکه از گزند مشتری احتمالی در امان بماند قیمت دوازده و نیم میلیون تومان روی کار میگذاریم که از قیمت واقعیاش بالاتر است. من به امیرحسین بیانی و آقای دال اعتماد کردم.
روز نمایشگاه یکی از کارها را که بنا نبود قیمت داشته باشد، ندیدم که گفتند شیشهاش شکسته و البته با نظارت خودشان درستش میکنند. «سوپر گوشت» به دیوار آویخته بود؛ بعدها فکر کردم چرا باید قیمت میداشت؟ چرا نمیتوانستند رویش یک برچسب امانی بزنند؟ چرا نمیتوانستند در همان ثانیهی اول یک علامت «فروخته شد» روی تابلو بچسبانند؟ روی سادگی خودم سرپوش نمیگذارم ولی بر سر دوستی و اعتماد چندین ساله چه میآید؟... توی حیاط گالری با الدوز و آذر خندیدیم که حالا شاید یک نفر بیاید و این کار را بخرد. جملگی شوخی.
چند روز بعد آقای دال با من تماس گرفت و گفت شاید یک نفر بخواهد کار را بخرد. این مکالمه همینجا تمام شد. سه چهار روز بعد امیرحسین دوباره تماس گرفت و گفت قطعاً خریداری وجود دارد و آیا حاضرم تابلو را بفروشم؟ از او کمی وقت خواستم. چند ساعت بعد تماس گرفتم و گفتم فکرهایم را کردهام و قصد فروش ندارم چون آن تابلو اولاً برایم یادآور دوران دانشجویی خودم است ثانیاً مادر و پدرم آن تابلو را به عنوان هدیهی خانهام از گالری گلستان خریدند و دلم میخواهد این خاطره برای من باقی بماند و اینکه در این معامله سود یا ضرر کنم برایم اهمیتی ندارد چرا که من دلال اثر هنری یا حتی یک مجموعهدار نیستم؛ اینها خاطرات منند. گفت قبول!
مأمور حمل از گالری آمد و نقاشی بزرگ را که شیشهش عوض شده بود برایم آوردند. «سوپر گوشت» کجاست؟ با دال در کرج تماس گرفتم و گفت لابد مشکلی بوده و پیگیری میکند. این پیگیری چندین روز طول کشید. دوباره تماس گرفتم. گفت دارم غیرحرفهای و عجولانه برخورد میکنم. ده-دوازده روز گذشت. امیرحسین زنگ زد که خریدار یک احمق است که برای این کار پا به جفت ایستاده؛ گفتم یادگاری است؛ نمیفروشم. از تأخیر عصبانی بودم. از حمیدرضا جدید خواستند بنا به دوستی که با من دارد با من تماس بگیرد که هم آتش مرا بخواباند و هم ببیند آیا نظرم عوض نشدهاست؟ من جداً قصد فروش نداشتم.
هرچه صبر کردم کار نیامد. گفتند باید با مأمور حمل هماهنگ کنند؛ بعد گفتند خودم با آقای رسولاف (مدیر گالری محسن) تماس بگیرم چون مشتری از آشنایان ایشان است. گرفتم؛ فایده نداشت. چند بار در میان موفق به صحبت میشدم تا اینکه گفتند مشکل حمل وجود دارد.
یک روز پنجشنبه با دوستی رفتیم گالری محسن و آقای رسولاف را دم در دیدیم. گفتم چون گفتید مشکل حمل دارید، خودم آمدهام کارم را ببرم. گفت انباردارمان نیامده و کار توی انبار است و در انبار قفل است و قطعاً شنبه میفرستم.
شنبه آمد و طبیعی است که فرستادنی در کار نبود. روز یکشنبه را به خاطر دارم که داشتم توی پاساژ کنار مغازهی پدرم راه میرفتم و با آقای رسولاف تماس گرفتم. گفتند «میخواهم واقعیتش را بگویم و این است که کار فروخته شده». گفتم یعنی شما و امیرحسین چندین هفتهست به من دروغ میگویید؟ شما پنجشنبه به من دروغ گفتید؟ گفتند بله! دروغ بود. ازشان تشکر کردم که به دروغگویی اعتراف میکنند. نشستم روی پلهی پاساژ.
امیرحسین بیانی و دو دوست دیگر شب آمدند خانهی ما که من و پدرم را آرام کنند. پدرم قول داده بود به عوامل این ماجرا به روش لری بیاموزد که دروغگفتن هزینه دارد و ضمناً این کار معادل کلاهبرداری است. امیرحسین و دال ابراز کردند که از ماجرای فروش بیخبر بودند. البته برای من پذیرفتنی نیست. مجدداً گفتند که سود کردهام. تکرار کردم که من فروشنده نبودم که برایم فرقی داشته باشد.
من و دال رفتیم گالری محسن. قرار شد من و آقای رسولاف برای جلوگیری از جدل احتمالی با هم روبرو نشویم. من نشستم توی ماشین. گفتم حاضرم این پول را بریزم توی سطل آشغال ولی حاضر نیستم گالری محسن از چیزی که -البته به همت دوستان- از من به امانت گرفته و حالا آن را فروخته است، سود مالی ببرد. دوستم گفت قانونش این است... یک چک هفت و نیم میلیون تومانی به من دادند با کسر سهم گالری از فروش تابلوی امانت!
من این موضوع را در این سه سال ننوشتم. اولاً به حرمت طرحی دور به نام «دوستی» و طرحی دورتر به نام «اعتماد»؛ ثانیاً حوصلهی هوچیگری احتمالی آدمها را نداشتم؛ حوصلهی درگیر شدن با چیزی که هردو طرف تمامش را مو به مو میدانیم؛ هرچند بخواهیم به شکل دیگری تعریفش کنیم. ثالثاً شاید احسان رسولاف از امانی بودن کار اطلاع نداشت و دوستان به او در این مورد چیزی نگفته بودند. اما وقتی دیدم آدمها روایات متنوعی از این ماجرا دارند به نظرم رسید که شنیدن حرفهای این سوی ماجرا به قضاوت احتمالی بینندگان این معاملهی زورکی کمک میکند. اصلا خریداری وجود داشت؟ نکند خریداری وجود نداشت و این آقای رسولاف بود که دلش میخواست یک نقاشی قدیمی از دوران دانشجویی رکنی بخرد؟ این را امیرحسین بیانی و احسان رسولاف و دوستان دیگرم بهتر از من میدانند. البته فراموش نمیکنم که اگر همت دوستان نبود آقای رسولاف هرگز خبر نداشت که منی وجود دارم که تابلوهایی از رکنی توی خانهام آویزان است. این است که سهم هرکس محفوظ!